"علیرضا روشن"
یه هفته پر تلاطم رو گذروندم...بعد از برگشتم از مشهد ... با وجود حس خوبی که از اونجا با خودم آوردم...سوء تفاهم و دلخوری از یه دوست مجازی و تماس " الف" و حرفهاش که داغ دلم رو تازه کرد...
مدتی بود سرپا شده بودم ...نگاهم به آینده بود ... کنترل افکارم دست خودم بود ...کمتر نقب میزدم به گذشته ... پذیرفتم آنچه که تقدیر بود ...هرچند دیر... بعد گذشت دو سال
اما اون تماس دوباره منو بهم ریخته...اینکه پشیمونی چه فایده ای داره... اینکه فکر میکنی هر چی گره که توو کارت افتاده نتیجه آه و نفرین منه ...که نیست...هیچوقت
چرا از لحن سرد و رسمی من ناراحت شدی... مگه جز این باید میبود... دوساله که همینه ... خدا خودش میدونه که فقط بخاطر کار جوابتو میدم...و اگه همین ارتباط کاری مجبورم نمیکرد دیگه هیچوقت صدامو نمیشنیدی
اون شب کذایی یادته ...دوسال پیش ... پشت تلفن دنیامو آوار کردی رو سرم
طلب حلالیت و مقدمه چینی و گفتن خبر نامزدیت...نامزدی دو ماهه
چی به روزم اومد ... بین من و خدا بمونه
جیکم در نیومد ...نه التماسی ... نه حرفی ... فقط گفتم چرا حالا بهم گفتی ...چرا یهو گفتی
من آدم یهویی ها نیستم ... من تاب شوک ندارم...
گفتی نتونستم ... سخت بود گفتنش...
تو حیفی ...
نامرد...اگه حیف بودم چرا گذاشتی از دستت برم ... که الان این بشه حال و روزت
موندم چه گناهی به درگاه خدا کردم که هشت ساله درگیرتم
چه اون زمان که بودی... چه الان که ظاهرا" نیستی ولی هستی
خط قرمز من تأهلت بود و هست...ازش نمیگذرم...خودتم میدونی
بهت اجازه هم نمیدم پاتو کج بذاری...
...
یه بغضی چسبیده بیخ گلوم امشب ...ول کن نیست...نه میترکه ...نه میتونم قورتش بدم
من از خدا فقط خلاصی میخوام ...خلاص از این وضعیت
از این برزخی که توش گیر افتادم...
سرشو گرم زندگیش کن ای خدا... یادش بره فریدایی بود... فراموشی محض
یادم بره عشقی بود... که میپرستیدمش ...دلم رو سرد کن ...مثل صخره های یخ قطب شمال
...
نذار هر بار بعد شنیدن صداش ... بعد خداحافظی سردم ... گوشی رو بذارم رو قلبم و زار بزنم
# بغضم ترکید...
شاید فردا......
ما را در سایت شاید فردا... دنبال میکنید
برچسب: در این سیاهی ای خدا,در این سیاهی مرا رها مکن,در این سیاهی سپیده ای کو,
نویسنده:
بازدید: 46